وبلاگ شخصی
ابریق می مرا شکستی ربی بر من در عیش را ببستی ربی من می خورم و تو میکنی بد مستی خاکم به دهان مگر تو مستی ربی ناکرده گنه در این جهان کیست ؟؟ بگو آنکس که گنه نکرد چون زیست؟؟ بگو حکیم عمر خیام پیوند زناشویی آنگاه المیترا بار دیگر به سخن درآمد و گفت:ای پیر خردمند از پیوند زناشویی چه می گویی؟ پیامبر گفت:شما با هم زاده شدید و باید پیوسته با هم باشید. با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند. حتی در خاطره خاموش خداوند نیز با هم باشید. اما بگذارید با هم بودنتان را فضایی در میان باشد و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند. یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد. جام های یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید. از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید. به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد. همچون سیم های عود که هر یک در مقام خود تنهاست اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند. دل هایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید. زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دل های شما را در خود نگه دارد. در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک: از آن که ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند. ملا نصرالدين هميشه اشتباه ميكرد ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد
و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي شان
طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب
ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه
به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب ميكرد. تا اين كه مرد مهرباني از راه رسيد و از
اين كه ملا نصرالدين را آن طور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ی ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه ی
طلا را بردار. اين طوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم
ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه ی طلا
را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از
آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر
پول گير آوردهام. شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک) ملا نصرالدين با بهرهگيري از استراتژي
تركيبي بازاريابي، قيمت كم تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق ميبخشد. او از يك طرف هزينه ی كمتري به مردم تحميل
ميكند و از طرف ديگر مردم را تشويق ميكند كه به او پول بدهند . «اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ
اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.» شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی) ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی
مردم داشته است. او به خوبی می دانست که گداها از نظر مردم
آدم های احمقی هستند. او می دانست که مردم، گدایی – یعنی از دست
رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم
به شیوه ی خود، فرصت دریافت پول را بدست می آورد. «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی،
آن ها احتمالا به تو کمک خواهند کرد.
» شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی) ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشت. او به خوبی می دانست هنگامی که از دو سکه
ی طلا و نقره ی مردم، شما نقره را بر می دارید آن ها احساس می کنند که
طلا را به آن ها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه
ی طلا هم از اول مال خودشان بوده است
. و این زمان به اندازه ی آگاهی و درک مردم
می تواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاه تر بمانند زمان درک این
نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانی تر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم
به شیوه ی خود، فرصت دریافت پول را بدست می آورد. «اگر بتوانی ضعف های مردم را بفهمی می توانی
سر آن ها کلاه بگذاری ! و آن ها هم مدتی لذت خواهند برد سر سبزترین بهار تقدیم تو باد آوای خوش هزار تقدیم تو باد گویند که لحظه ایست روییدن عشق این لحظه هزار بار تقدیم تو باد سلام و عرض ادب به همه دوستای گلم نوروز سال 1391 رو به همه شما تبریک میگم امیدوارم سال جدید سالی پر از سلامتی ، سعادت ، پیروزس و بهروزی برای شما باشه با تشکر دختر دریا تنها بازمانده یک کشتی شکسته، توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد. با بیقراری به درگاه خداوند دعا کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نیامد. سرانجام ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک بسازد تا از خود و وسائل اندکش بهتر محافظت نماید. روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟ صبح روز بعد، او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب بیدار شد، میآمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟ آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی دیدیم! آسان میتوان دلسرد شد هنگامی که بنظر میرسد کارها به خوبی پیش نمیروند، اما نباید امیدمان را از دست بدهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج. دفعۀ آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. یه حالی دارم این روزا نه آرومم نه آشوبم به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن این کار گلدوزیه طاووس کاره خودمه البته تصویرشو کوچیک کردم یکم کیفیتش کم شده به نظرتون چطوره؟؟ اثری از دختر دریا سال 76 به نظرتون چطوره؟

برچسبها: نوروز 1392

برچسبها: عشق, اعتماد, صفا, صمیمیت, love



ادامه مطلب
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای... همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است!!
آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند
و من از پنجره ی بیداری
کوچـــه ها یــــــــاد تو را می نگرم ...
می بویم و چنان
آرامــــــم
که کســی فکر نکرد زیر خــــاکستر آرامش من چه هیاهویی است
!
عاشقی هم دردی است !
و من از لحظه ی دیدار تو می
دانستــم
که به این درد ، شبی خواهم مرد ! ...



| Design By : sea_daughter |





